نگار نگار ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

نگار اردیبهشتی

تولد دایی جون

تولد دایی جون دخملم 8 اردیبهشت یه هفته قبل از تولد نگار جون بود که برا شام توی رستوران مهمون دایی امید بودیم و بعد شام همگی رفتیم خونه و جاتون خالی یه مراسم کوچیک خانوادگی داشتیم که حسابی به همه خوش گذشت.البته تصمیم داشتم زودتر این عکسا رو بزارم ولی متاسفانه به علت مشغله کاری تا به امروز این فرصت پیش نیومده بود برادر عزیزم امید جون سلامت و سعادت تو آرزوی ماست. ...
22 ارديبهشت 1392

الهی پاینده باشی "دخترم"

    نگار عزیزم زبان ما قاصر است از شکر نعمت تولد و حس بودن تو در روز تولدت سر بر زمین سائیده و از درگاه حضرت حق نهایت سپاس خود را بجا آورده و برایت سالهای سال عمر با عزت و برکت خواستاریم. باشد که بقاء عمرت با عزت و سربلندی و توام باسلامتی و سعادت باشد …   تمام دقایق مانده از عمرم به همراه زیبا ترین بوسه های عاشقانه هدیه ای برای روز تولد تو . . . لمس بودنت مبارک   ...
17 ارديبهشت 1392

نگار جون در آستانه یک سالگی

دخترگلم به امید خدا چند روز دیگه یک ساله میشی به خاطر همین تصمیم گرفتم  تواناییها و کارهایی که توی این مدت یادگرفتی رو برات بنویسم . 1-دخترم الان سرپا می ایسته و میتونه چند قدم راه بره 2-گلم الان چهار تا دندون داره مثل مروارید 3- عزیزدلم الان چند تا کلمه "مامان"بابا"تاب"نون"آب"جوجو"رو خیلی خوب تلفظ میکنه در ضمن وقتی میخواد دایی جونش رو صدا کنه میگه "دا"و هنوز این کلمه رو کامل نمیتونه تلفظ کنه 4-نفسم وقتی میخواد به اسب کوچیک مخصوص بازیش سوارشه خودش به تنهایی سوارش میشه و حرکت میکنه 5-دخمل باهوش من اعضاء مختلف بدنش رو میشناسه و وقتی ازش سوال میشه بلافاصله جواب میده 6-نمکدون مامان کلی هم شیرین کاری انجام میده مثلا دستاشو بهم می...
8 ارديبهشت 1392

اولین قدم

دو روز پیش، یعنی 25 فروردین نگار بهاری من بعد از چند وقت راه رفتن به کمک مامان،باباو... بالاخره سعی کرد تا خودش به تنهایی قدم برداره و موفق شد دو قدم راه بره البته بعدش تعادل شو از دست داد و با اینکه نیفته خیلی با احتیاط نشست تا خدای نکرده زمین نخوره.امیدوارم دخترگلم هرچه زودتر بتونه کاملا راه بیفته . نفسم ،آرزویم برایت این است ؛در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن ،تو آرام قدم برداری برای زندگی کردن!
27 فروردين 1392

سفر یه روزه به چناران

روز چهارم عید مادرجون ،خاله جون و دایی جون میخواستن یه سر برن چناران،آخه این منطقه  آب و هوای خیلی خوبی داره ضمنا میتونستن به دیدن دایی و عمو هم برن منو و نگار هم به اصرار سمانه جون (البته خودم هم بدم نمیومد که یه سر برم اونجا)با اونا همراه شدیم ،شب رسیدیم چناران و مستقیم رفتیم خونه دایی محمدبعد از شام کلی با زندایی،دایی و بچه هاشون دور هم نشستیم و از گذشته ها صحبت کردیم خیلی خوش گذشت اما چشمتون روز بد نبینه روز بعد که از خواب بیدار شدیم  نگار هم زود تر از همیشه بیدار شد خیلی حال نداشت مشخص بود حالش خوب نیست ،دختر عزیزم مسموم شده بود و تا چند روز هرچی میخورد بالا میاورد تا اینکه بردیمش دکتر و با ویزیت دکتر و مصرف داروه...
17 فروردين 1392